تبليغاتX
سکوت سنگی -

درخت تنها
آخرهاي فصل پاييزبه درخت پيروتنها
تنها برگي روي شاخش مونده بود ميون برگها
يه شبي درخت به برگ گفت کاش بموني درکنارم
آخه من ميون برگهافقط تنهاتورودارم
وقتي برگ درخت رو ميديدداره ازغصه ميميره
با خدا رازونيازکرداون روازدرخت نگيره
بادلي خردوشکسته.گفت نذارازاون جداشم
اي خداکاري بکن که تا بهارهمين جاباشم
برگ توخلوت شبونه ازدلش با خدامي گفت
غافل ازاينکه يه گوشه بادهمه حرفاشو ميشنفت
باداومد باخنده اي گفت:آخه اين حرفهاکدومه
با هجوم من روشاخه عمرهردوتون تمومه
يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوان
سيلي زدبه برگ وشاخه تا بگيره ازدرخت جون
ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد وچسبيد
تاکه باد رفت پيش بارون.بارون هم قصه رو فهميد
بارون گفت با رعدوبرقم مي سوزونمش تاريشه
تا که آثاري نمونه ديگه ازدرخت وبيشه
ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد
به جايي رسيد که بارون آرزو مي کرد که ميمرد
برگ نيفتاد آخه اين کارخدا بود
هرکي زندگيش رو باخته دلش از خدا جدا بود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 13:26  توسط الهه |