تبليغاتX
سکوت سنگی -

سلام باز هم يه روز ديگه :

داشتم از غصه منفجر مي شدم خيلي وقته كه قلم به دست نگرفته ام خيلي وقته كه احساسم را توي قفس دلم زنداني كردم ولي ديگر نمي توانم اين آتش زير خاكستر بدجوري سينه ام را مي سوزاند. ندارم مهرباني كه دست نوازشي بر سرم بكشد و نيست هم دل مشفقي كه ياري كند اين دل زخم خورده از بايد ها و نبايد ها را، چگونه سكوت مي توانم كردن در صورتي كه آرامش از من سلب شده، درونم طوفاني بر پاست و امواج خشمگينش به قلبم مي كوبد درد تمام قلب كوچك و تنهايم را فرا گرفته ،چگونه رهايي يابم از اين همه تنهايي،چگونه؟ مرا قلبي مهربان بخشيدي و روحي آزاد.ولي كسي را به من ندادي كه قلبم را لبريز از عشق او كنم و روحم را اسير مهربانيش براي چه آفريدي اين حقير خسته را ..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 11:17  توسط الهه |