تبليغاتX
سکوت سنگی

شاید کسی در من صدایی از من شنیده باشد. شاید من بی آنکه خواسته باشم کسی را آزرده کرده باشم. شاید من به ابتدای یک خط بی انتها چسبیده باشم. شاید من از تنهایی برای خود خانه ای نفوذ ناپذیر ساخته باشم. شاید امید در من رنگ و بویی تازه گرفته باشد.شاید اندوه برای این قلب طوفانی معنایی دیگر داشته باشدوشاید انتظار به هزار معنا بهترین کلام باشد.من ایمان رابه گونه ای دیگر یافتم شاید انتظار خود ایمان باشد. نمی دانم شاید تمام این شایدها از زبان بیماری رنجور باشد که امیدش به یائس بدل شده.آیا اینگونه است؟

آنقد سردرگم هستم که حتی کلامی از خودم را درک نمی کنم آیامن بی معنا ترین شده ام؟ آیا زندگیم بی معناترین شده است؟ آیا من در این زندگی نقش خودم را بازی کرده ام واگر اینگونه است آیا به بهترین وجه این بازی انجام شده یا ضعیف ترین حالت ممکن را بازی کرده ام؟ کسی نیست تا جوابی به من بدهد؟ من سخت آشتفته ام. محبوب قلب تنهایم باز هم به این تشنه فریب خوده سراب یاری می رسانی می دانی که جز تو ندارم یاریم بده که سخت محتاجم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 17:47  توسط الهه | 

درمزارآباد شهر بی تبش

وای جغدی هم نمی آید به گوش

دردمندان بی خروش و بی فقان

خشمناکان بی فقان و بی خروش

مشتهای آسمان کوب قوی

واشدند و گونه گون رسوا شدند

در مزارآباد شهر بی تبش

دارها برچیده خون ها شسته اند

جای خشم و کین وعصیان بوته ها

پشکبن های پلیدی رسته اند

پرتوقع بی نشان پرمدعا

چشم به در ما بی شرف ها مانده ایم

.....

باز ما ماندیم و شهر بی تبش

وآنچه کفتاراست و گرگ و روبه است

گاه می گویم فغانی برکشم

باز می بینم صدایم کوته است .....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 20:20  توسط الهه | 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 14:33  توسط الهه |