![]() |
![]() |
|
| زندگی منشوریست در حرکت دوار |
|
برایت دفترم را نخواهم فرستاد ولی گاهی محتویات قلبم را بر روی صفحات اینترنت به حراج خواهم گذاشت ، اگر می خواهی گاهی سری به من بزن تا بفهمی احساسم را و به یاد بیاوری مهربانیم را می دانم که این برای تو راحت و آسان است که فراموش کنی که به یاد نیاوری ولی برای من نه
از چشمهایم تا ابد باران جدا نیست زیرا که قلب سرد تو رنگ خدانیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 18:36 توسط الهه |
|
|
آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد. طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند. یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟ آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت: در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند. حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند. از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزندو شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنندپنج هزار نفر به سابقات تخصصی تر راه می یابند. پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند. چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند. و دو نفر به مسابقات نهایی.وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟" و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 11:10 توسط الهه |
|
|
خاله معناي لغوي: خواهر مادر دختر خاله،پسر خاله:همبازي دوران كودكي كه يا در بزرگسالي عاشقش مي شويد اما با يكي ديگه ازدواج مي كنيد يا باهاش ازدواج مي كنيد اما عاشق يكي ديگه هستيد.
معناي لغوي: خواهر پدر پسرعمه/دخترعمه: همبازي دوران كودكي كه در بزرگسالي حالتان را به هم مي زنند!! دايي معناي لغوي: برادر مادر عمو معناي لغوي: برادر پدر نقش سمبليك: يكي از مرداني كه شما هميشه بايد بهش بوس بدهيد و بعد برويد كارتون ببينيد تا او با پدر حرفهاي جدي بزند. يكي از مرداني كه مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزي مي پزد و هميشه وقتي مي رود پدر ساكت شده، به فكر فرو مي رود. زير شاخه ها: زن عمو: يك زن خوشگل كه زياد به شما توجه نمي كند و خودش را براي مادر مي گيرد، دخترعمو،پسرعمو: همبازي دوران كودكي كه اگر تا هجده-بيست سالگي دوام آورده باهاش ازدواج نكنيد خطر را از سر گذرانده ايد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 12:17 توسط الهه |
|
|
«زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد» زخم آنچنان بزن که به رستم شغاد زد زخمی که گینه بر جگر اعتماد زد باور نمی کنم به من آن زخم بسته را با چشم باز آن نگه خانه زاد زد با اینکه در زمانه بیدان می توان سر را به چاه صبر فرو برد و داد زد یا می توان که سیلی فریاد خویش را با کینه ای گداخته به گوش باد زد گاهی نمی توان به خدا حرف درد را با خود نگاه داشت و روز معاد زد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 18:29 توسط الهه |
|
|
سلام امروز هم يه روز ديگه شروع شده و من هنوز همون الهه هستم ، يكي خيلي تو ذهنم راه رفته ولي مطمئن شدم كه من هنوز هموني هستم كه بودم ، نمي دونم چطوري فكر مي كنه نمي گم غلطه يا درسته . نمي خوام در بارش قضاوت كنم ، يعني اصلا من حق اين كارو ندارم ولي چيزي كه هست اولين كسيه كه ذهنم رواينقدر مشغول كرده . اصلا نمي فهممش . درك درستي نسبت به همه چيز داره ولي فكر كنم ... اصلا بي خيال راستي امروز كتاب شريعتي رو تموم مي كنم به همه پيشنهاد مي كنم حتما حتما بخونيد عاليه يعني يه چيزي بالاتر از عالي انگار حرفاي قلبم رو يكي شنيده باشه وبه بهترين وجه نوشته باشه پيشنهاد مي كنم حتما كتاب پدر مادر ما متهميم شريعتي را بخونيد خيلي چيزار ياد مي گيريد . اين هم يه پيشنهاد خواهرانه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 10:5 توسط الهه |
|
|
شعر مورد علاقه ام رو مي نويسم شايد شما هم دوستش داشنه باشيد، حتماً دوستش دارين. بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه يادم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دلداده به آواز شباهنگ يادم آمد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن آب آئينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا كه دلت با دگران است با تو گفتم : حذر از عشق ندارم سفر از پيش تو هرگز نتوانم .نتوانم روز اول كه نگاهم به تماناي تو پر زد چو كبوتر لب آب تو نشستم تو به من سنگ زدي من نرميدم ، نگسستم تا به دام تو در افتادم ، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندارم نتوانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت ماه بر عشق تو خنديد آب از عشق تو لرزيد يادم آمد كه دگر از تو جوابي نشنيدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم نكني دگر از آن كوچه گذر هم بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 13:38 توسط الهه |
|
|
سرا پا اگر زرد و پژمرده ايم ولي دل به پائيز نسپرده ايم چو گلدان خالي لب پنجره پر از خاطرات ترك خورده ايم اگر داغ دل بود ما ديده ايم اگر خون دل بود ما خورده ايماگر دل دليل است آورده ايم اگر داغ شرط است ما بوده ايم اگر دشنه دشمنان ، گردنيم اگر خنجر دوستان، گرده ايم گواهي بخواهي : اينك گواه همين زخم هايي كه نشمرده ايم دلي سر بلند و سري سر به زير از اين دست عمري به سر برده ايم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 12:54 توسط الهه |
|
|
در پی گریه های شبانه میخورد بر تنم تازیانه نیست در شهر ما راد مردی اهل عشق و صفا اهل دردی عده ای غرق فقر ونداری عده ای مرد از دین فراری دیگر اینجا کسی با خدا نیست در خیابانو کوچه حیا نیست غیرت از شهر ما رخت بسته حرمت نا خدایان شکسته عده ای در نوا و خروشند دین خود را به زر میفروشند چهره ها را ببین در نقاب است عقلشان در پی یک سراب است سینه خسته مان پر ز آه است دم زدن از خدا هم گناه است گوئیا عصر هوش و نبوغ است این همه ادعاها دروغ است بخت بر ما اگر رو نماید گیرم این جمعه آقا بیاید ..... او بیاید همه ناتوانیم منکر اوی صاحب زمانیم از ظهور ولی می خروشیم زود او را به زر می فروشیم گرد غم کی ز رویش زدودیم یار خوبی برایش نبودیم هو بیاید غریب است و تنها باز یک کوفه چاه است و مولا ....... سید امیر حسین میر حسینی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 13:53 توسط الهه |
|
|
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه. سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:19 توسط الهه |
|
|
غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد ساراي كوچكش را به او داد. زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد. وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي كه داشته كليد را داخل ماشين جا گذاشته است زن پريشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت كه حال سارا هر لحظه بدتر مي شود. او جريان كليد اتومبيل را براي پرستار گفت. پرستار به او گفت كه سعي كند با سنجاق سر در اتوموبيل را باز كند. زن سريع سنجاق سرش را باز كرد، نگاهي به در انداخت و با ناراحتي گفت: «ولي من كه بلد نيستم از اين استفاده كنم.» هوا داشت تاريك مي شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا اميدي زانو زد و گفت: «خدايا كمكم كن!» در همين لحظه مردي ژوليده با لباسهاي كهنه به سويش آمد. زن يك لحظه با ديدن قيافه ي مرد ترسيد و با خودش گفت: «خداي بزرگ، من از تو كمك خواستم آنوقت اين مرد..!» زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزديك شد و گفت: «خانم، مشكلي پيش آمده؟» زن جواب داد: «بله، دخترم خيلي مريض است و من بايد هرچه سريع تر به خانه برسم ولي كليد را داخل ماشين جا گذاشته ام و نمي توانم درش را باز كنم.» مرد از او پرسيد كه آيا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانيه در اتومبيل را باز كرد!
خدا براي زن يك كمك فرستاده بود، آن هم يك حرفه اي! زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فرداي آن روز حتما به ديدنش برود. فرداي آن روز وقتي مرد ژوليده وارد دفتر رئيس شركت شد، فكرش را هم نمي كرد كه روزي به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 13:22 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
صدای سکوت آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
بي نهايت پیاز داغ اینترنت عکس آگاهی گوهری است بالاتر از وجود اشك مهتاب چي مي شد سرنوشت رو از سر نوشت صدای سکوت بالاترین پزشكان |
|
RSS
|