تبليغاتX
سکوت سنگی
بگو دوستم داری تا دل از نبودنت بگیره 

بگو محبوب تو هستم تا دلم واست بمیره

خیلی وقته که آپ نشدم . سرم خیلی شلوغ بود باید ببخشید .سعی می کنم از این به بعد زود به زود آپ بشم راستی این شعر بالا از سروده های خودمه .اگه دوست داشتید کاملترش را ببینید برام پیام بزارید تا بزارمش تو وبلاگ .دوستتون دارم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 9:31  توسط الهه | 
تمام زندگيم را به تو خواهم سپرد ْآنگاه كه از اين سكوت برآيم

به تو مي انديشم و به يادت هستم هر لحظه و هر جا

مي دانم كه اينگونه اي مي دانم كه بهتريني

لحظات سكوت ،به مردابي مرگ آلود مبدل شده بيا

سخت خسته ام از اين همه فاصله بيا

بي تاب نگاهت هستم و در آرزوي دستان مهربانت

مرا در خود بگير مرا در آغوش بكش

شايد به پايان برسد اين همه تنهايي

بي تو بودن برايم سخت شده سخت سخت

هر جا هستي هر چه مي كني به يادم باش كه بي تو مي ميرم ...

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:21  توسط الهه | 

درخت تنها
آخرهاي فصل پاييزبه درخت پيروتنها
تنها برگي روي شاخش مونده بود ميون برگها
يه شبي درخت به برگ گفت کاش بموني درکنارم
آخه من ميون برگهافقط تنهاتورودارم
وقتي برگ درخت رو ميديدداره ازغصه ميميره
با خدا رازونيازکرداون روازدرخت نگيره
بادلي خردوشکسته.گفت نذارازاون جداشم
اي خداکاري بکن که تا بهارهمين جاباشم
برگ توخلوت شبونه ازدلش با خدامي گفت
غافل ازاينکه يه گوشه بادهمه حرفاشو ميشنفت
باداومد باخنده اي گفت:آخه اين حرفهاکدومه
با هجوم من روشاخه عمرهردوتون تمومه
يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوان
سيلي زدبه برگ وشاخه تا بگيره ازدرخت جون
ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد وچسبيد
تاکه باد رفت پيش بارون.بارون هم قصه رو فهميد
بارون گفت با رعدوبرقم مي سوزونمش تاريشه
تا که آثاري نمونه ديگه ازدرخت وبيشه
ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد
به جايي رسيد که بارون آرزو مي کرد که ميمرد
برگ نيفتاد آخه اين کارخدا بود
هرکي زندگيش رو باخته دلش از خدا جدا بود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 13:26  توسط الهه | 

 

سالهاست كه آينه مه گرفته دلم را گرمايي نيست تا طلسم يخ زده قلبم را آب كند و شايد دوباره روزي بهار را برايم به ارمغان آورد.

سالهاست كه عشق در من نابود شده است و دورازه آهنين قلبم زنگار بسته است. دريغ از ذره اي عشق، دريغ از ذره اي تعلق، انس، الفت ... من تبديل به مرد آهنيني شده ام كه در صورتش هيچ چيز براي ادامه وجود ندارد و درآغوشش هيچ حسي جزسرما نيست . اي آتش مرا در خود فرو بر شايد يخ وجودم آب شود و اي عشق مرا درياب تا كوير بي محبت قلبم جوانه اي زند باشد كه دوباره انساني وارسته شوم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 19:53  توسط الهه | 

عید نوروز بر همه شما عزیزان مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید

پراز محبت و صداقت

به یاد ما  هم باشید

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 18:31  توسط الهه | 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 21:9  توسط الهه | 
سالها پيش كه كودك بودم
سر هر كوچه كسي بود كه چيني ها را بند مي زد با عشق
و من آن روز به خود مي گفتم آخر اين هم شد كار؟
ولي امروز كه ديگر اثري از آن نيست
نفش يك دل كه به روي چيني است ترك داردو من
در به در كوي به كوي در پي بند زني مي گردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 18:34  توسط الهه | 

سلام باز هم يه روز ديگه :

داشتم از غصه منفجر مي شدم خيلي وقته كه قلم به دست نگرفته ام خيلي وقته كه احساسم را توي قفس دلم زنداني كردم ولي ديگر نمي توانم اين آتش زير خاكستر بدجوري سينه ام را مي سوزاند. ندارم مهرباني كه دست نوازشي بر سرم بكشد و نيست هم دل مشفقي كه ياري كند اين دل زخم خورده از بايد ها و نبايد ها را، چگونه سكوت مي توانم كردن در صورتي كه آرامش از من سلب شده، درونم طوفاني بر پاست و امواج خشمگينش به قلبم مي كوبد درد تمام قلب كوچك و تنهايم را فرا گرفته ،چگونه رهايي يابم از اين همه تنهايي،چگونه؟ مرا قلبي مهربان بخشيدي و روحي آزاد.ولي كسي را به من ندادي كه قلبم را لبريز از عشق او كنم و روحم را اسير مهربانيش براي چه آفريدي اين حقير خسته را ..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 11:17  توسط الهه | 

سلام خيلي وقته آپ نشدم مي دونم بي معرفتي كردم ، خيلي سرم شلوغ بود درگيريهام خيلي زياد شده نه اينكه حالا نباشه هست ولي روحيه ام رو به دست آوردم خيلي نااميد بودم خيلي دلسرد و دلشكسته ولي طبق معمول كمكم كرد. متشكرم خيلي خيلي ممنون اگه نبودي اگه تو رو نداشتم چطوري با اين زندگي مي ساختم چطوري با اين تنهايي سر مي كردم خوشحالم كه تو هستي خوشحالم كه آدم معتقدي هستم چون راحت با مشكلاتم كنار مي آيم اون هم به خاطر تو هرچي بيشتر سعي مي كنم تشكر كنم بيشتر مي فهمم كه نمي تونم مرسي خداي خوب من مرسي ممنون خلاصه خيلي مخلصيم .. الهه كوچيك و تنهاي تو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 19:0  توسط الهه | 
سكوت تنها هم دم مهربان لحظه هاي بي كسيم آنگاه كه تنهايي پتك ملامتگرش را به سينه بلورينم مي زند و آنگاه كه تمام نگاه ها براي من معني بي كسي را دارد آنگاه كه روح ترك خورده ام را زير فشار سنگين زندگي مي بينم تنها ي تنها سكوت مي كنم. سكوت و راضيم از اين همه سختي اگر تو مي خواهي !سكوت مي كنم زيرا ديگر تاب و تحمل ايستادگيم را از دست داده ام آرامم زيرا تو را در همه شرايط با خود مي بينم .مي بينم كه هر لحظه با مني هر ثانيه هم دم . نمي نويسم نمي نگارم زيرا كه خسته ام خسته تر ازتمام لحظه هاي زندگيم بيا وهم دم مهربان اين خسته بي نفس شو كه بي تو و مهرت خواهد مرد دراين سكوت سنگي ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 11:39  توسط الهه |